X
تبلیغات
یادداشت های ادبی، فرهنگی و سیاسی

جمع آوری اسناد حقیقت






کيست اين ماه که از عرش برایم می آید که بتاراج دل کوچک ما می آيد.... 

هر کسي کو دور ماند از اصل خویش     باز  جــويــد  روزگـار وصــل خويــش

مثنوی دفتر اول.
Image hosting by TinyPic

 

بله! آفرين بر تو که دل بدست می آوری و دلهای را سر شار از شادی می کنی٬

آن دلهای که بی آميد و بی نوا هستند در قلب آسيا٬ سرزمين خون و آتش٬ ديار ادب و شعر کهن.

 

سلام بر تو ای فرزند عشق وطن فرهاد جان دريا که واقعاْ دلی به بزرگی دريا داری و خدارا شاکريم که آن را به کسی داده است که در راه خوشحال کردن کسی استفاده ميکند که گرسنه و تشنه ای آن خوشی هست...

 

و روز ها در انتظارش بوده است با تمام توانش و با دستان کوچکش کفشی را پاليش کرده تا نانی بدست بياورد...برای برادرش و خواهر کوچکترش و مادر بی سرپرستش و يا خود که سالها نمی داند که پدرم در کدام گورستان دفن شده است.

 

Image hosting by TinyPic

چه زيبا است اينگونه  نمايشهای عشق که گاه گاهی کسی بفکر کسی می افتد...

54 گرينويچ - چهارشنبه 19 آوريل 2006

رامين انوری
در کابل

کوچه: کنسرت مشترک فرهاد دريا و کودکان خيابانی

فرهاد دريا، آوازخوان مشهور افغانستان در يک اقدام بی سابقه در برابر حدود چهار صد کودک خيابانی افغان در کابل برنامه ای موسيقی و تفريحی اجرا کرد.

حضور اين کودکان در برنامه فرهاد دريا موسوم به کوچه، ظاهرا تغيير بزرگی در زندگی روزمره اين کودکان بود که هر روز از بام تا شام در خيابانهای کابل مصروف دست فروشی و گدايی هستند.

در آغاز برنامه تلويزيونی کوچه، فرهاد دريا سوار بر يک سرويس (اتوبوس) گروه های کودکان خيابانی را از نقاط مختلف شهر کابل با خود همراه کرد.

فضای اين برنامه که در تالار راديو و تلويزيون افغانستان در کابل برگزار شد، دوستانه و عاری از تکلف هايی معمول بود.

'شما فرزندان من هستيد'

Image hosting by TinyPic

او پس از آن، آهنگی را به لهجه محلی هزاره ای اجرا کرد که به گفته خودش برای کودکی پسرش ساخته بود: "يک دانه باچه (پسر) دارم – باچه گک طلايی – چشمکايشی (چشم هايش) وا (باز) ميشه – لا لا لا لا يی..."

در اين برنامه به شکلی هم تلاش شد هنرهای پنهانی کودکان خيابانی که شايد در لابلايی کار روزانه آنها گم شده است، دوباره زنده شده و به مردم نمايان شود.

فرهاد دريا در بخش های جداگانه از پسربچه های خوردسال که به هنرهای نقاشی، موسيقی و آوازخوانی دسترسی داشتند خواست تا نمايش هايی را روی صحنه اجرا کنند.

دريا به يک پسر بچه ده - دوازده ساله که در يک بايسکل (دوچرخه) سازی کار می کرد و آهنگی را با همراهی هارمونيه اجرا کرد، يک هارمونيه هديه داد.

اين برنامه با اجرای مسابقه هايی ميان کودکان و اجرای چند آهنگ دسته جمعی دوام کرد.

فراموش شدگان

او هفته های پيش حدود ده هزار دلار به يک موسسه فعال در زمينه پرورش و آموزش کودکان خيابانی موسوم به آشيانه کمک کرد.

هزاران کودک خوردسال در جاده های کابل و ساير شهرهای افغانستان مشغول دست فروشی، موتر شويی و گدايی هستند.

بيشتر اين کودکان پدران خود را در جنگ های داخلی افغانستان از دست داده اند و با اشتغال به اين کارها زندگی می کنند؛ مشغوليت هايی که گاهی مانع رفتن آنها به مکتب می شود.

اين کودکان ظاهرا در روزمرگی حوادث و جريانات داغ سياسی افغانستان فراموش شده اند و به نظر می رسد فرهاد دريا با اجرای برنامه ويژه ای برای آنها، تلاش دارد توجه دولت و مردم را به اين کودکان جلب کند.

 آهنگی از فرهاد دریا: Ahmad z 01بشنویدکیست این ماه.

منبع:بی بی سی

نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

امروز رخسانه ای در خانه ما رخشان شد 


در این ابیات دریای از معانی گنجانیده شده است. و خود راهنمای درهدایت عقل؟ و اندیشه؟ آدمی است.

 

کـــاملی گــــر خاک گیـــرد زر شود

 ناقــــص ار زر برد خـــاکسـتر شود 

(مثنوی دفتر اول٬ بیت ۲۳۹۴)

***

خنک آن قمار بازی که بباخت آنچه بودش
بـنماند هـــــیچش الا هــــوس قمار دیـــگر

(دیوان کبیر٬ بیت ۱۰۵۸)

" او" را سپاس میگویم که امروز رخسانه گگکی را به خانه ما رخشان کرد...

 بــــــازآمدی کف میزنی تا خانــــــهها ویران کــــــــــنی    

 زیرا که در ویرانهها خورشید رخشان میرسد

 ای خانه را گشته گرو تو سایه پروردی برو   

  کز آفتاب آن سنگ را لعل بدخشان میرسد

 

 گه خونــــــــی و خون خــــوارهای گه خستگان را چــــارهای

خاصه که این بیچاره را کز سوی ایشان میرسد

 امروز مستان را بجو غیبم ببین عیبم مگو

زیـــــــــرا ز مستیهـــــای او حرفم پریشان مـــیرسد

(دیوان شمس ۱۳۴۴۴)

ادامه را خوانش کنید..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

ستايش مى‏كنم او را به شكرانه نعمتش و از او يارى مى‏خواهم بر اداى حقوقش .  

 

خطبه‏اى از آن حضرت ( ع ) 

خطبه شماره 232 نهج البلاغه

ستايش مى‏كنم او را به شكرانه نعمتش و از او يارى مى‏خواهم بر اداى حقوقش .

پيروزمند است لشكرش ، بلند مرتبه است و بزرگ . و شهادت مى‏دهم كه محمد ( صلى الله عليه و آله ) بنده و پيامبر اوست . مردم را به فرمانبردارى او فراخواند و در جهاد براى پيروزى دينش ، دشمنانش را مقهور ساخت . همدست شدن كافران بر تكذيب رسالت او و سعيشان در خاموش كردن نور او از انجام دادن رسالتش باز نداشت . پس به ريسمان تقوا چنگ در زنيد ، كه پرهيزگارى را ريسمانى است با دستگيره‏هاى محكم و پناهگاهى است با بلندايى استوار و نفوذناپذير . به پيشباز مرگ و سختيهاى آن رويد و پيش از آنكه بر شما فرود آيد ، پذيراى آن گرديد و پيش از آنكه ، در رسد خود را مهياى آن سازيد . كه قيامت پايان كار است و آن را كه از خرد برخوردار است ، مرگ اندرزدهنده است و براى آنكه از خرد بهره‏اى ندارد مايه عبرت است .

پيش از رسيدن به قيامت خود مى‏دانيد كه تنگى گور است و شدت اندوه نوميدى و بلا و وحشت از منظره آن جهان ديگر و پى در پى رسيدن صحنه‏هاى هول انگيز و در هم شدن استخوانها به سبب شدت فشار و كر شدن گوشها و تاريكى قبر و ترس از وعده عذاب و انباشته شدن گور و سنگ نهادن بر آن .

الله ، الله ، اى بندگان خدا . دنيا شما را بر يك راه [ راه قيامت ] مى‏گذراند و شما و قيامت به يك ريسمان بسته شده‏ايد . گويى كه قيامت نشانه‏هاى خود را آشكار ساخته و طلايه‏هايش نزديك شده و شما را بر راه خود نگه داشته . گويى هم اكنون زلزله‏هايش در رسيده و چون اشترى سينه بر زمين هشته . دنيا از اهل خود بريده است و آنان را از آغوش پرستارى خويش دور ساخته . و گويى سراسر آن روزى بود و گذشت يا ماهى بود و به پايان رسيد . تازه‏اش كهنه شد و فربه آن لاغر گرديد . در جايهايى تنگ و كارهايى درهم و بزرگ . آتشى كه سخت است عذابش و فروزان است ، شعله‏اش و بلند است ، لهيبش و خشمناك است ، خروشش و درخشان است ،

زبانه‏اش و انتظار خاموشيش نمى‏رود . آتش گيره‏اش شعله‏ور است . تهديدهايش خوف‏انگيز است . قرارگاهش راه به جايى ندارد و اقطارش غرقه در ظلمت است .

ديگهايش در جوشش است و هر چه هست دشوارى است و مشقت . « و آنان را كه از پروردگارشان ترسيده‏اند گروه گروه به بهشت مى‏برند . » 1 از عذاب ايمن‏اند و از عتاب و سرزنش آزاد و از آتش دور . سرايشان مطمئن و از جايگاه و قرارگاه خود خشنود . اينان ، كسانى بوده‏اند كه اعمالشان در اين دنيا پسنديده بود و چشمانشان اشكبار . در دنيا شبشان ، چون روز بود و همه خشوع و استغفار و روزشان چون شب بود ، در تنهايى و بريدن از مردم . خداوند بهشت را جاى بازگشت آنان گردانيد و ثوابشان ارزانى داشت . آنان سزاوار بهشت و اهل آن بودند و آنها شايسته ثواب خدا بودند ، در ملكى هميشگى و نعمتى برقرار .

پس اى بندگان خدا ، پاس داريد چيزى را كه رستگاران شما ، بدان رستگار شدند و تبهكارانتان با ضايع گذاشتن آن ، زيانمند گشتند . با كردارهاى خود بر اجلهاى خود پيشى گيريد . شما در گرو اعمالى هستيد كه به سلف خريده‏ايد و پاداش اعمالى را مى‏گيريد كه از پيش فرستاده‏ايد . گويى آن حادثه خوفناك بر شما وارد شده و راه بازگشتتان بسته گرديده و از لغزشهايتان رهايى نداريد . خداوند ما و شما را به طاعت خود و فرمانبردارى رسول خود وادارد . و به فضل و رحمتش گناهان ما و شما را عفو كند .

پاى بر زمين محكم كنيد و بر بلاها شكيبا باشيد . مباد كه دستها و شمشيرهاتان را در راه خواهشهاى زبانهاى خود به كار بريد . بر كارى كه بدان مكلفتان نساخته مشتابيد كه هر كس از شما در بستر خود بميرد ، در حالى كه ، حق خداى خود و پيامبرش و خاندان پيامبرش را شناخته باشد ، شهيد مرده است و پاداش آن با خداست و ثواب كارهاى نيكى را كه در نيت داشته به او خواهد داد . نيت وى چون كشيدن شمشيرى است برّان . هر چيز را مدت و پايانى است .

منبع:     http://www.parset.com/Culture/Nahj

برای خوانش مثنوی از خداونگار بلخ ادامه مطلب را بفشارید.

 كج ماندن دهان آن مرد كه نام محمد (ص) را به تسخر خواند


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

کهنه بیرون کن گرت میل نویست 

موانع در درون هرانسانی وجود دارد که از رسیدن به کمال و شکو فائی او جلو گیری میکند. بزرگان و عارفان ما به این نکته تاًکید کرده اند که انسان جوان هست. وجود او بصورت نونهال است و امکان رشد دادن او، آب یاری او، دورکردن علف های هرزه از اطراف او هست، باید هرچه سریع تر بکوشد. وگرنه چنان ریشه های رذائل دروجود آدمی راسخ میشود که بعد ها بر کندنش مطلقاً مشکل میشود. پس تا جوانتر است بخود آید و آن خصلتهای زشت را برکند از وجود خیشتن.  "کهنه بیرون کن گرت میل نویست" انسان باید هر روز خود را پالایش دهد و کهنه را از خود بیرون کند.

 

داستان زیبا و پراز گنجهای  پند و اندز از دفتر دوم مثنوی را انتخاب کرده ایم که این موضع را برای مان روشن تر میسازد.

 

همچو آن مرد درشت خوش سخن

 در میــــان ره نــشاند او خار بــن

 

یک انسان درشت و قولدوری بود ودر عین حال چرب زبان (خوش سخن) آمده بود و به آزار مردم پر داخته بود در راه مردم یک بوته خاری کاشته بود و به دلیل اینکه قولدور بود وکسی قدرت مواجه شدن با آو را نداشت مردم تحمل میکردند واز آنجا عبورمیکردند.

 

جــــامه های خلق بدریدی زخار

پـــای درویشان بخستی زار زار

 

پای مردم خون آلود میشود، جامه های مردم دریده میشدۀ، اما بوته خار همانجا بود و درحال رشد روز افزون مردم به حاکم شهریا به خان ده شکایت بردند و حاکم این مرد خوش سخن و قولدور را احضار کرد و از او خاست که این بوته خار را از راه مردم برکند.

 

مدتــی فردا و فردا وعده داد

شد درخت خـاراومحکم نهاد

 

هر روز می گفت فردا یا پس فردا حالاکه وقت زیاد است فردا و پسفردامیکنم.

 

گفت روزی حاکمش کی وعده کژ

پیـــش آ درکار ما واپس مـــــغش

 

اخطاریه نهائی حاکم به مرد قولدوربود گفت عقب عقب نرو" واپس مغش"

 

ایــن کـــه میــــگویـــی که فردا

   بـــدان که روزی مــی آید زمان

     آن درخــــت تو جوان تر میشود

         کننده پیــــر ومضـــطر میـــشود

             خار بن هر روزو هردم سبزوتر

                خـــارکن هـــر روز پــیرو زارتر

                   او جوان تـــر میشود کننده پیرتر

                         زود بــــــاش روزگار خـود مبر

 

گفت اگاه باش که یک نسبت معکوس میان شما برقراراست.این اشتباه است که بگوی باشد به فردا یا پس فردا٬ ماه بعد، سال بعد،  توغافل از این هستی و نمی دانی که چه اتفاقی در حال افتادن است.  تو در حال ضعیف شدن هستی و او در قویترشدن و درحال رشد است. حتی پس فردا اگر تصمیم کندن هم بگیری دیراست قدرت کندن را نخواهی داشت.

 

خاربن دان هر خوی بد ات     بارها در پای خاراخرزدت

 

هر یک از خصلت های زشت که تو درسرزمین روح خودت کاشته ای. بارها هم دیده ای و احساس کرده ای  که این خار در پای تو رفته است و پاهایت را خون آلود کرده وآزارش را به تو بارها رسانده. آن خطاها و ضرر هایش راهم دیده ای وکشیده ای٬  ولی بازهم به فردا و پس فردا واگزارمیکنی. و نمی دانی که فردا و پس فردا تو این آدم ا مروزی نخواهی بود. و آن بوته خار هم بوته  خار دیروزی نیست.

 

      

ای مــگو فـــردا که فــــرداهـــــا گـــــذشت

تــــا به کلی نگـــــزرد ایـام کــــشت

این قدر تخم که مانـد هســـت بــــکـــــا ر

تــــــــــا در آخــــر بـــیـــنی آنــــــرا برگــبـــــــار

تــــــــــــــا نــــــــــــــمـــــــــرد اســــــت ایـــــــن چـــــــــــــراغ پـــــــــــرگـــــــــــهــــــــــر

ایــــــــن فــــــــــــــتــــــــیـــــــلــــــــه اش ســــــــاز وروغــــــــن ای پـــــــســــــــر

تــــــــــو مـــــگــــــــو مـــــــــــارا بــــــدان شـــــــه بــــــــــاز نـــــــیســــت

بــــــــا کـــــــــریـــــــمـــان کـــارهـــــــا دشــــــــــوار نـــــیســــت

پـند زمــن بشـــــنو کـــه تــن بـــــند قــویــسـت

کــــــــــــــــهنه بیــــرون کن گـــــــرت مـــــیل نویـــسـت

 

 

میگوید که اولاً روزهارا غنیمت شمار هیچ ساعتی یا هیچ روزی ازمقطع زمان دوباره برنمیگردد. و فردا وفرداها نکن، مگو بعدا،ً مگو بعداً  در حال ایام که توان و قدرت زندگی داری  بکن. هیچ معلوم نیست که فردای وجود داشته باشد یانه. هیچ معلوم نیست که خورشید فرادا برای تو سر بزند یانه. شاید نسیب تو همین امشب باشد و شاید همان لحضه باشد که تودر آن زندگی میکنی. لذا وعده فردا و فردا دادن شرط نیست. هیچ آدم آقل این کار را نمی کند. مخصوصاً وقتی که با خودش سرکار دارد. با این وجودی که امانتی  (از جانب حق) را به او سپرده است و اوبرداره و با خودش ببرد. بعلاوه که متزکر آن نسبت معکوس باشد. آن نسبت معکوسی که آن بوته خارهای رذائل را هرروز ستبرتر وقوی تر میکند اما کننده را زارتر، رنجورتر، ناتواترو پیرتر میکند. و نهایتاً او را عاجز میکند از کندن آن بوته های خار.

 

 در انتها هم امید میدهد و میگوید بل آخره سر راه  این کارها توبه کردن هم هست و "تو مگو مارا بدان شه بار نیست"  نگو خدا مارا راه نمیدهد" با کریمان کارها دشوار نیست"  خدا کریم است و این صفتی از خداوند  است و عارفان ما هم برروی ان بیشترین انگشت تاًکیدرا گذاشته اند. خداوند عادل هست و اما چیزی بیش از عادل است. کریم است، برای اینکه عادل مو را از ماست میکشد یعنی آن که حق هرکسی را کف دستش میگزارد. واگر طلبی بیشتر کرد میگوید خوب دیگر چه میخواهید حقتانرا که دادم. اما کریم آنچیزی است که بیش از حق عادلانه افراد به آنها پرداخت میکند. تفضضل میکند این کرامت باری است.

 

 " با کریمان کارها دشوار نیست" خداوند سخت گیری نمیکند مشروط به آن که بنده هم طاعب باشد، و وظیفه خودش را بداند و قدراوقات و ایام خودش را بداند.

 

 "زندگی یعنی بین دو نفس است" و هیچ اطمینان نیست که آیا رمق یا نفسی دیگری باشد یانه.

 

منابع : این تفسیر از سخنان دکتر سروش رونوشت شده است و دارای کمی ویرایش از این حقیرهم  است که درصورت داشتن اشتباهات تایپی لطفاً ما را آگاه سازید. خادم شما رضا...
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |

قونيه بی غزلخوان 

 

سه سال پيش از اين، در چهارم فوريه 2003 ميلادي، پيکر آنه‌ماري شيمل را دوستان و دوست‌دارانش، شاگردان و همراهانش، هفت روز پس از مرگ او، در گورستان شهر بن آلمان به‌خاک سپردند. شيمل به‌منزل آخر رسيده بود؛ به ‌سرمنزل مقصود. سالک فرزانه‌ي ما طي طريق کرده و به ‌وادي فقر و فنا رسيده بود؛ به ‌جايگاه عشاق. آن‌جا که ديگر سخن گفتن روا نبود؛ لاجرم خاموشي گزيد.

112932.jpg
هر نفس آواز عشق مي‌رسد از چپ و راست
ما به ‌فلک مي‌رويم، عزم تماشا کراست
ما به ‌فلک بوده‌ايم، يار ملک بوده‌ايم
باز همان‌جا رويم، جمله، که آن شهر ماست


سلوک شيمل در وادي عرفان شرق از شهر قونيه آغاز شد؛ در سايه قبه‌ي خضرا، در جوار آرامگاه حضرت مولانا. او در نخستين سفرش به ‌ترکيه در بهار سال 1952 ميلادي، مي‌خواهد که به‌ديدار مولانا رود. آخر شيمل، از همان آغاز دوران دانشجويي در برلين به‌توصيه استادش هانس هاينريش شدر به ‌مطالعه و بررسي شعرهاي مولانا و زندگي حلاج پرداخته بود و به‌هنگام خواندن غزليات ديوان شمس، چنان به‌وجد آمده بود که پاره‌اي از غزليات ديوان را به‌آلماني ترجمه کرده و در سال 1940 ميلادي دست‌نوشته‌هاي خود را به‌همان صورت منتشر کرده بود. و اکنون مي‌خواهد به‌ديدار سراينده‌ي آن شعرها برود. از هم‌راهان آلماني‌اش مي‌پرسد که آيا کسي مايل است او را تا قونيه هم‌راهي کند؟ «آري، با کمال ميل اما...». به‌سراغ آشنايان ترک خود مي‌رود. «بله، مايه افتخار ماست؛ اما...». از خاتون ترک مهرباني که در دانشگاه استانبول با او طرح دوستي ريخته بود، مي‌پرسد که چرا هم‌سفري نمي‌يابد تا به‌پابوس مولانا رود؟ پير فرزانه به‌ چشمان مشتاق شيمل چشم مي‌دوزد و مي‌گويد: «فرزندم، پاسخ تو خيلي ساده است! حضرت مولانا مايل نيست اين‌ها را ببيند. او مي‌خواهد تنها تو را ببيند».
چنين بود که شيمل، تنها راهي ديدار دوست مي‌شود و در يک روز بهاري به‌قونيه مي‌رسد. او سال‌ها بعد در کتابي که با عنوان «من چو بادم تو چو آتش» درباره‌ي زندگي و آثار مولانا مي‌نويسد، بهار قونيه را به‌تصوير مي‌کشد و در کوچه‌باغ‌هاي قونيه، پابه‌پاي دوست، به ‌بهاريه‌هاي زيباي مولانا گوش فرا مي‌دهد:

 
آمد بهار خرم و آمد رسول يار
مستيم و عاشقيم و خماريم و بي‌قرار
اي چشم و اي چراغ، روان شو به‌سوي باغ
مگذار شاهدان چمن را به‌انتظار
اي سرو، گوش دار که سوسن به‌شرح تو
سر تا به‌سر زبان شد بر طرف جويبار
گويي قيامتست که بر کرد سر ز خاک
پوسيدگان بهمن و دي، مردگان پار
تخمي که مرده بود کنون يافت زندگي
رازي که خاک داشت، کنون گشت آشکار

برای خوانش ادامه گزارش ادامه مطلب را در پائین صفحه فشار دهید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط رضا | لینک ثابت | موضوع: |